چه فرقی دارد بابای تو یا بابای من ؟ بابای ما یا هر بابای دیگری ؟
بابا یعنی زندگی ...
از دیروز به وسعت زمین و زمان دلم گرفته است..
در این چند وقتی که از دوستی ما میگذرد ( که کم هم نیست ) یاد گرفته ایم از هم و از زندگی که غیبت های چند روزه را به حساب هرچه بگذاریم غیر از بی معرفتی .. آنقدر مشغله کار و درس و زندگی عرصه را تنگ می کند گاهی، که چند روز غیبت همیشه عادی بود !
فقط شاید بعضی وقت ها کمی نگران هم می شدیم که آنهم باز عادی بود ...
این چند وقت اخیر هم هروقت به خانه خودمان می رفتم و تو نبودی، هر بار صندوق پستی را نگاه می کردم و خبری از خبرهای گاه و بی گاهت نبود، با خودم می گفتم شاید گرفتار درسی و کارهایت زیاد شده یا حتی شاید به سفر رفته ای ..
با اینکه می دانستم حال بابا خوب نبود ولی حتی به ذهنم هم نرسید که شاید ...
دیروز روز بدی بود .. خیلی بد ... تازه دیروز خبر را خواندم ! و چقدر دیر هم خواندم...
بابای تو رفت .. رفت که خستگی این همه سال زندگی کردن را از تنش در کند ..
خسته بود .. از زندگی، از درد و بیماری، از سکوت ، از دارو و دکتر و هرچه امید واهی است ..
بابا رفت بخوابد ..
ولی قبل از رفتن،
بابا یادت داد که خودت نان بخری و سر سفره بگذاری
بابا یادت داد که بعد از او، تو باید به خانه بروی .. که دختر کوچکت در دفتر مشقش بنویسد بابا آمد .
بابا بود که به تو یاد داد چطور خودت بابا باشی .. یک بابای خوب !
درست مثل بابای خودت و مثل همه ی باباهای دنیا ..
بابا بود که زندگی را یادت داد، که مرد بودن را برایت معنی کرد ..
که عشق را و امید را و هستی را و خدا را به تو شناساند ..
بابا وظیفه اش را خوب انجام داد .. خیلی خوب ! از خوبی تو معلوم است
تو هم فرزند خوبی بودی برای بابا.. مطمئن باش که بابا از تو راضی است ..
اگر هم گاهی ندانم کاری کردی، کاری کردی که کمی دلش را آزردی، شک نکن که به دل نگرفته است.
تو که بابا ها را خوب می شناسی، دلشان بزرگ تر از آن است که از من و تو چیزی به دل بگیرند
راستش هرچه فکر کردم چه بگویم که کمی آرامت کند، هیچ به ذهنم نرسید .. اصلا مگر می شود به کسی گفت آرام باش آنهم در چنین شرایطی ؟
ولی باید می گفتم که بدانی اگر همیشه با شادی هایم شاد شدی و خیلی وقتها که غصه دار بودم حرفهایت آرامم کرد، امروز می دانم وظیفه من است که تو را آرام کنم .. به سهم خودم ..
فقط بدان که پریشانی و بیقراری تو روح او را عذاب می دهد .. بگذار او آرام باشد اگر تو آرام نیستی ..
بگذار او راحت بخوابد اگر خواب تو اینروز ها آشفته است ..
به جای اینکه به نبودنش فکر کنی - که کم چیزی هم نیست – به همه آن درسهایی که به تو داد فکر کن..
به این فکر کن که وظیفه داری شاگرد خوبی باشی .. باید همه آن درسها را بلد باشی که فردا به فرزندت هم بیاموزی.. به لحظات قشنگی که در کنارت بود فکر کن .. و از همه قشنگتر ! به این فکر کن که دیگر مجبور نیست آنهمه درد و دارو را تحمل کند.. به این فکر کن که آرام و بی درد است ..
راحت خفته است و اینقدر خودخواه نباش !
مگر راضی بودی در کنارت بماند و درد بکشد ؟ مگر دلت می خواست بخواهد چیزی بگوید و نتواند ؟
می دانی چقدر برایش سخت بود ؟ من می دانم !
آنقدر که تو امروز می خواهی آرام باشی و نمی توانی!
بابای مهربان .. دوست عزیزم ... تقلای اضافه نمی کنم .. تا همین جا هم دست دلم بود که اینها را نوشت ورنه خود من در چنین شرایطی معمولا نفس کشیدن هم یادم می رود چه برسد به حرف زدن ..
فقط خواستم بدانی که غم تو غم من و همه دوستانمان است .. خواستم از طرف خودم و بقیه دوستانمان به تو قول بدهم – قول ِ قول – که می توانی غم بزرگ نبودن بابا را با ما تقسیم کنی که سنگینی این غم بزرگ بیشتر از این آشفته ات نکند .. بزرگترین سهمش هم مال من !
برای روح بزرگ بابا دعا می کنم .. آرزو می کنم روحش در آرامش باشد ..
می دانم که بابا خیلی مهربان بود
ولی خدا از همه باباها و مامان ها و از همه آدمهای دنیا مهربان تر است .. مطمئن باش خودش هوای بابا را دارد .. همانطور که همیشه هوای همه ما را دارد ..
نشنیدی ؟ وقتی بابا را به خدا سپردی و در راه بازگشت بغض کرده بودی خدا در گوشت گفت:
دلتنگ مباش اگر کست نیست
من کس نیم آخر ؟ این بست نیست ؟ ( نظامی )
مواظب خودت و خانواده ات باش تا بابا با خیال راحت بخوابد ..
دیگر بس است هرچقدر نگران تو و بقیه بود..
مثل بابا باش.. قوی، محکم، صبور، آرام، مهربان، بزرگ، بابا !